تبليغاتX
دید اول
پاره نوشته های من...
 

و گاهی دل نوشته هایم به پاره شعر هایی مبدل می شود...

کاش مي شد بخوابم من ، بپاخيزم سپس
بدانم رويا ، کابوس بود اين لعنتي
خواب مي ديدم هر چه بوده مرگ و مير
داستان زندگي...
حکم بي پروا و تیر
نبوده در وجودم بيش کابوسي
خوابي  ؟؟!!
زندگي طراوت کن ، بپاخيز

                                                                              سروده ۵ دی ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 14:32  توسط رضا رفیعی نسب  | 

و هنوز جوری رفتار می کنم که خود را متقاعد کنم که زنده ام...

بگذریم... 

دیوانه نشوم بزرگترین شانس زندگیم را آورده ام

 کسی نیست معنای "زنده" را به من بگوید تا کمی آرام بگیرم ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 23:4  توسط رضا رفیعی نسب  | 

اولین کس بودم ، اولین داوطلب

بند کفش دل خود را

 پی آغازی نو

سخت تر ،

سفت تر می بستم

به دویدن رفتم

آن قدر می رفتم

تا که حتی به درون قفسی هم باشد

در کنارش باشم

وسط راه بیابانی پهن ، نقش او را دیدم

آن قدر شوق برم داشت که....

آری ، مجنون شدمش

دویدم...

و سریع تر دویدم اما

به سرابش صد حیف ؛

من به پایان وصال و

به خشکیده ی جانش نرسیدم

تازه فهمیدم سست بسته بودم ، بند کفش دل خود را

و نه اول شاید

آخرین داوطلب من بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 15:7  توسط رضا رفیعی نسب  | 

مرگ وبلاگ نویسی را به خانواده محترم بلاگفا تسلیت عرض می کنیم.

                                                                      از طرف جمعی از وبلاگ ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 22:13  توسط رضا رفیعی نسب 

سلام دوستان.بعد از مدت زیادی دلم هوای آپ کردن کرد.امیدوارم خوشتون بیاد...

اتاق تنگ و مه آلود من ،

پلید زندگی

خلاء گرفته در سراسرش ، غرق تیرگی

هوای گرگ و میش آسمان

صدای آه و سوز آن ،

و برق رفتگی...

باز هم سکوت

توهم و خیال ؛

رویا و آرزو ، عجیب مردنی

و حس پر گشودنم از این اتاق لعنتی

بلند شو...

بلند شو و باز کن دو بال را

....

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 14:27  توسط رضا رفیعی نسب  | 

 

"این وبلاگ تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد"

( به علت انباشته شدن درس و خواندن برای امتحان )

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 14:2  توسط رضا رفیعی نسب 

سفر كردم تا ببينم ...بشنوم...من حس كنم بوي تو را

آنقدر راه آمدم ...آمدم تا حس كنم عشق تورا

رد شدم آن آسمان را تا به جايي من رسيدم

كه دگر چشم نميديد و زمين رد تو را

دور گشتي آنقدر از من كه ديگر باز هم

من نفهميدم كدامين ره روم ...اين سو و آن سو به كجا

؟

من فقط مي آمدم آمدنم سوي كجا بود نميدانم من

من فقط مي آمدم آمدنم سوي كجا بود نميدانم من

؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 2:28  توسط رضا رفیعی نسب  | 

امروز اس ام اس واسه کسی میدادم یهو به فکر افتادم کاش ما هم هرجا میخواستیمو پیش هر کی بریم.کاش ما هم می تونستیم با یه دکمه سند هرجا یا اصلا خودمونو سند کنیم .... یعنی یه روز میشه؟؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 3:59  توسط رضا رفیعی نسب  | 

همیشه با دیده اوله که آدم به فکر چیزای مختلفی می رسه...

  می خوام تازه وبلاگ نویسیو شروع کنم با یه دید جدید.

             دید اول شما به وبلاگم چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 16:43  توسط رضا رفیعی نسب  |